تبليغاتX
بر روي اين زمين در رهگذر تند بادهاي آوارگي.تنها رشته اي كه مرا به جايي بسته بود گسست.اگر گفته بودي بمان ميدانستم كه بايد بمانم.اگر گفته بودي برو ميدانستم كه بايد بروم.اگر بروم نميدانم كه چرا؟اگر بمانم باز نميدانم كه چرا؟و اكنون ميان اين دونقيض بيچاره ام.كسي كه عشق رهايش ميكند بودنش بودني است كه نميداند چگونه بايد باشد .دکتر علي شريعتي آفتـــــــاب شـــــــرقی

آفتـــــــاب شـــــــرقی

۩۞۩ آفتابی پس درگاه شماست که اگر دررا بگشائید به رفتار شما می تابد... ۩۞۩

سلام مولای مهربانم ای که صدای پر درد هر کس را شنوایی ومن هم اینک حس پرواز یافته ام چقدر دلم برایت تنگ است وچه میتوان کرد مگر کبوتر دلتنگ دلم را به سوی تو پرواز دهم تا از دلتنگی هایم برایت بگوید مولایم شاید یادت باشد آنروز که به تمنای دعایی هر لحظه در خود فرو رفته بودم به سوی تو امدم وانهنگام که با دیدن گلدسته های بارگاهت اشکانم بودند که به کمکم امدند وچه زیباست ان دم که محبوبی شایسته کول بار غمم را برایم برداشت ومن سبکبار پروازکردم اقای خوبم دلتنگم واین دلتنگی بر دلم سنگینی میکند دو سالی میشود توفیق دیدار بارگاهت را نیافته ام

وهم اینک یاداوری لحظه ای که به بارگاه نورانیت گام برداشتم وغرق در نور حضور مهربانت شدم ویاداوری کبوترانی که شاهد سکوت وتسبیحشان هنگام نماز جماعت بودم مرا دلتنگتر میکندوچه زیباست انتظاردیدار محبوبیاینچنین مولایم نمیدانم چه بگویم وچگونه ناگفته های بیشمار خود را در این چند سطر خلاصه کنم .ای امید براوردن ارزوها از تو میخواهم توفیق حضور بارگاهت را به هزاران دلهای بیقرارکه چشم انتظار دیدارت میباشند توفیقشان دهی و امید انکه نور ایمان در دلهایشان پر رنگتر شود همه در سایه سار لطف خدا وشما ارام گیرند وبه امید بر اورده شدن حاجات همه حاجتمندان

نوشته دوست خوبم فاطمه

میلاد مسعود رئوف اهلبیت علی ابن موسی الرضا(َع) مبارکباد.

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:39 توسط عباس |
اگر دیگر نگذاشتند زندگی را ببینم ،
گفته ام که نثرهایم را به چاپخانه بدهند تا چاپ کنند
امّا شعرهایم را
که از دسبرد هر چشمی پنهان کرده ام ،
بردارند و بی آن که بخوانند ،
همه را ببرند و در شکافته ی کوه ساکت تنهایی ام
صومعه ای هست کوچک و زیبا
و روحانی و مجهول ،
به آن جا بسپارند.
چه در همین صومعه است که من
از وحشت تنهایی در انبوه دیگران می گریختم
و به درون آن پناه می بردم.
همین جابود که شب ها و روزهای سیاه و خفه و دردناک را به نیایش می گذراندم.
در برابر سردر آن که به رنگ دعاست ،
گرم ترین و پرخلوص ترین سرودهای عاشقانه ام را
خاموش زمزمه می کردم.
و نغمه مناجات من ،
از چشم های پراسرار مناره ی باریک و بلند آن
در آستانه هر سحرگاه و در هر شامگاه
و در بهت غمگین و اندوهبار هرغروب
در آن کوهستان خلوت و ساکت و مغرورِ تنهایی من می پیچد.
و همواره انعکاس طنین آن در این دره ،
گرداگرد دیوارهای بلند و سنگی و عظیم کوهستان ،
می گردد و می پیچد و می خواند.
حتی اگر برای همیشه خاموش شوم ،
حتی دیگر نگذارند فردا برگردم ،
و باز آوای محزون تنهایی سنگین و رنج آلود روح تنهایم را
در زیر رواق بلند و زیبای صومعه ام زمزمه کنم ،
آری
حتی اگر فردا دیگر نگذاشتند که برگردم ،
حتی اگر دیگر نتوانستم آواز بخوانم ،
طنین آوای من که از درون صومعه برمی خاست ،
همواره در این کوهستان خواهد پیچید!جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 22:55 توسط عباس |
ای ابر بهارین!
که ناگهان با اشک های نگونساز

بر روی این باغ خیمه زده ای و غرش می کنی ، برق می زنی ،

ای ابر بارانی ،

ای باران اردیبهشتی ، تو نمی فهمی!

درختان این باغ همه تشنه اند.

ما درخت های این باغ پژمرده ی پامال زمستان ها

همگی تشنه ایم.

تشنه بارانیم.

به جوی های خشکی که از پای ما می گذرند منگر.

این جوی های بزرگ ، آب ندارند.

آب دارند امّا به ریشه ی ما نمی رسند.

به ریشه ما می رسند

امّا آب هایی شور و تلخ و آلوده اند!

ما همه ی درخت های این باغ

در کنار این جوی های پرآب

همچنان تشنه ایم ،

تشنه ی بارانیم ،
گرد و غبار سال ها را

از شاخ و برگ های پیر و پژمرده و خشک آلود ما بشوی!

ما را بنواز!

ما نیز همچنان درخت پنهانی

درون باغ می توانیم بشکفیم ،

از نو بشکفیم.

برگ های پیر سال های پیش را بریزیم و ناگهان

در زیر نوازش ها ی تو ، به شکوفه بنشینیم.

ما نیز چشم به راه شکفتن های تازه ایم.

شور و شوق صدجوانه با من است ، با ما است.

ای پاره ابر مهربان که بر روی آن درخت می باری ،

دامنت را بگستران!
بر سراسر این باغ خیمه زن!

درختان باغ را همه در آغوش باران های نوازشگرت گیر!
جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 1:56 توسط عباس |
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم 

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

« دکتر علی شریعتی
جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:24 توسط عباس |

سپس خداوند خدا آنان را فرمود:

«همگی ، بزرگتان وکوچکتان ،دورتان ونزدیکتان ،در پای اینان به خاک افتید.»فرمان فرمان خدا بود همه سر به سجده نهادند،جز شیطان که طغیان کرد.اکنون که خداوند خدادوست داشتن را بر می گزیند،عشق را در پای آن به سجده می خواند.اوکه عاشق بزرگ ودیرین خداوند است از کینه جانش عاصی می شود،حسدعشق ،عشق را نیز تباه می کند. مطرود عشق می گردد ودشمن دوست داشتن اما به پاس عشق دستش را در انتقام گرفتن از دوست خویش ،امانتدار آشنا وخویشاوندهمانندو تلمیذ درس های اوپانیشادی خویش باز می گذارد تا هم عشق را پاداش داده باشد وهم دوست داشتن را بیازماید.

 

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 11:55 توسط عباس |
... خداوند خدا به نوشتن آغاز کرد.درهر ذره ای می نگریست وسپس برلوح سبز چیزی می نوشت . نوبت من شد،چقدر آرزوکردم که نباشم ،بگریزم ، اما نمی شد.دست قضامرا بدین جا کشانده بود،زنجیر «قدر«مرابه این نقطه بسته بود. ناگهان تمام هستی ام گرم وروشن شد. دیدم که خداوند حدادرمن می نگرد. نگاهش را ازمن برگرفت وبرصفحه لوح افکند،قلم رابرآن نهاد،چهره اش آرام بودوحالتی داشت که درنوشتن های دیگر داشت . دلم می تپیدوماندن رابرایم دشوارکرده بود.ناگهان قلم را نگاه داشت .موجی بر سیمای روشنش دوید.سربرداشت وباز درمن نگریست لحظه ای ،لحظاتی !بر من قرنی گذشت .نگاهش از چهره من به سمت چپ لغزید، برروی ذره ای کوچکی که از آغازدر کنار من آرام نداشت .دوباره نگاهش راازاوبرگرفت ودرمن دوخت اندک اندک احساس می کردم که ماهردو را به یک نگاه می نگرد . عالم از شگفتی سکوت کرده بود وماجرارا  می نگریست. ناگهان لبخند خفیفی  همچون...(چگونه بگویم؟؟؟) برلبهای خدا نشست.

                                                                               ادامه دارد

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 15:30 توسط عباس |

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صدشکر که این آمد وصدحیف که آن رفت

 

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 15:18 توسط عباس |

کوله بارت بر بند شايد اين چند سحر فرصت آخر باشد

 که به مقصد برسيم بشناسيم خدا را و بفهميم که يک عمر چه غافل بوديم

ميشود آسان رفت ميشود کاري کرد که رضا باشد او

 اي سبکبال در اين راه شگرف در دعاي سحرت

 در مناجات خدايي شدنت هر گز از ياد مبر من جامانده بسي محتاجم

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:26 توسط عباس |

خسته ام از این کویر این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر. . .

قیصر امین پور

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 1:25 توسط عباس |
افسوس از زمانی که باید دوست بداریم و کوتاهی می کنیم

از زمانی که دوستمان دارند ولجبازی می کنیم

وبعد برای آنچه که از دست داده ایم بی قراری می کنیم

در نهان به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند

ودر آشکارا از آنان که دوستمان دارن غافلیم

وشاید این است دلیل تنهائی ما......

دکتر علی شریعتی

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 21:26 توسط عباس |
دمکراسی میگوید: رفیق حرفت رو خودت بزن نانت را من میخورم

مارکسیسم می گوید: رفیق نانت را خودت بخور حرفت را من میزنم

فاشیسم می گوید:رفیق نانت را من میخورم حرفت را هم من میزنم تو فقط برای من کف بزن

اسلام حقیقی می گوید:رفیق نانت را خودت بخورحرفت را هم خودت بزن و فقط من برای اینم که تو به این حقت برسی

اسلام دروغین می گوید: رفیق و نانت را بیاور به ما بده وما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم وووو حرف را بزن اما آن حرفی که ما میگوئیم.

دکتر علی شریعتی

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 1:15 توسط عباس |

از دیده به جای اشک خون می آید

دل خون شده ،ازدیده برون می آید!

دل خون شداز این غصه که از قصه عشق

می دید که آهنگ جنون می آید

می رفت ودوچشم انتظارم بر راه

کان عمر که رفته،چون می آید؟

با لاله که گفت حال ما را که چنین

دل سوخته و غرقه به خون می آید

کوتاه کن این قصه جان سوز ای شمع

کز صحبت تو،بوی جنون می آید.

دکتر علی شریعتی-دفترهای سبز

 

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 0:16 توسط عباس |

افسانه من به پایان رسیده است

و احساس می کنم که این آخرین منزل است

دیگر نه بانگ جرس کاروانی

دیگر نه آوای رحیلی!

تنهائی آرامگاه جاوید من است.

و درد وسکوت ،همنشین تنهائی جاویدانه من

دکتر علی شریعتی

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:23 توسط عباس |

چشم در چشم آسمان

ایستاده بودم ودل برکنده از کویر

همه تن چشم کردم ودر چشم آسمان دوختم

وهمه جان ،نگاه کردم ودر آن گوشه آسمان نگریستم

ودراعماق این کبود،

به لذت جان می سپردم

ودر آبی این دریا

به عق جان می گرفتم

وغرقه مستی وبی خویشی

با آسمان عشق می ورزیدم

واشک امانم نداد

و می نگریستم وبه نگریستن ادامه می دادم

و می شنیدم که سکوت آبی وحی

این سخن را با دلم می گوید،

ومن در عمق همه ذرات وجودم آن را به نیاز وحسرت زمزمه می کنم که

اگر مامور نبودم که با مردم بیامیزم

و در میان مردم زندگی کنم

دو چشم را به این آسمان می دوختم

وچندان به نگاه کردن ادامه می دادم

تا خداوند جانم را بستاند

دکتر شریعتی 

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:14 توسط عباس |

خدایا کفر نمی‌گویم،
خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:58 توسط عباس |
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar
>
طراح قالب
آفتاب شرقی